همه دختران ایران
۱۱ آبان ۱۳٩٠ :: ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دختر برفی      

بچه که بودم تو هیچ منبع علمی معتبری از کرم دندون چیزی پیدا نکردم ،
 بزرگ که شدم فهمیدم کل ماجرا فقط یه حقه ی کثیف بوده نیشخند

۱۱ آبان ۱۳٩٠ :: ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دختر برفی      

دختر:
 قول بده که هیچ وقت دختری رو بیشتر از من دوست نداشته باشی...
پسر:
من دوست دارم اما نمی تونم همچین قولی بدم...
دختر(درحال گریه):
...
... ... یعنی یکی رو بعد از من دوست خواهی داشت؟؟
پسر(با خنده):
دختری که من بعد از تو دوست خواهم داشت،تو رو مامان صدا می زنه
 

٢٥ مهر ۱۳٩٠ :: ۳:٠٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دختر برفی      

مرد را ندا آمد اگر آرزوئی داری بکن که برآورده شود.
عرض کرد اقیانوس آرام ر اآسفالت خواهم.
ندا آمدسخت است آرزوی دیگری کن.گفت قدرتی خواهم که زنان راشناسم ، ندا آمد اقیانوس را 2 بانده میخواهی یا 4 بانده!!!!

٢٥ مهر ۱۳٩٠ :: ۳:٠٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دختر برفی      
روز‌های کودکی آسمان صافی داشت
خیال می‌کردم چشم‌هایم را که ببندم
شب زود تر می‌‌رسد
خیال می‌‌کردم حوض تابستان خیلی‌ گود است
خیال می‌کردم چلچراغ طنابی را از آسمان آویخته اند
...خیال می‌‌کردم خانه ما خیلی‌ بزرگ است
پدر همه چیز را می‌‌داند
مدیر مدرسه همه کاره دنیاست
خدا شبیه پدر بزرگ است
و بهشت ، مثل حیات سبز همسایه است
-که در آهنی درد-
حالا ابر‌ها را به عقد دائم آسمان در آورده اند...
تا ما کودکی را فراموش کنیم
و من دیگر می‌‌دانم
نور به چشم‌های ما دروغ گفته است
آب حوض تا زیر زانوی من هم نمی‌‌رسد
چلچراغ طنابی همین نزدیکی‌ هست
خانه‌های بزرگ همیشه آن طرف شهر بوده اند
پدر گاهی‌ سوال می‌کند
مدیر مدرسه حقوق می‌‌گیرد
خدا شبیه هیچ کس نیست
و کسی‌ آمده است
خانه همسایه را
به قیمت خوبی بخرد
۱۱ مهر ۱۳٩٠ :: ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : دختر برفی      

پدر بزرگ همیشه می گفت :

عشق در دل مرد است و لبخند بر لب زن 

رازم را می دانی خودت لبخند بزن

٥ مهر ۱۳٩٠ :: ٥:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دختر برفی      

 

انسان باشیم، دست کم تا هنوز علم کشف نکرده ما چیز دیگری هستیم

٥ مهر ۱۳٩٠ :: ۳:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دختر برفی      

نشسته بودم سر کلاس مامانم بهم اس ام اس داد :

700 هزار تومن ترمی بابای بدبختت داره واسه دانشگاهت پول میده اونوقت تو سر کلاس گوشیتو چک میکنی ببینی کی اس ام اس داده الاغ؟؟

..................

پ.ن: خاطره یکی از دوستان بود یول  نیشخند

٥ مهر ۱۳٩٠ :: ٢:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دختر برفی      

 

چگونه میتوانند با دیگری بخوابند؟؟!؟....من بالشم را عوض میکنم دیگر خوابم نمیبرد!!!

۱٦ شهریور ۱۳٩٠ :: ۱:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : دختر برفی      

داستانی که در زیر نقل می شود یک داستان کاملا واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است : 

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آن را نوسازی کند. (توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوار های چوبی هستند.) این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پیش فرو رفته بود .

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد . وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش ، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !
اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت ، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده ! چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است . متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد. در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یک دفعه مارمولکی دیگر ، با غذایی در دهانش ظاهر شد !

مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت . واقعا که چه عشق قشنگی ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ ! عشقی که برای زیستن و ادامه ی حیات ، حتی در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هیچگونه کوتاهی نکرده بود !

٧ شهریور ۱۳٩٠ :: ۱:۳٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : دختر برفی      

هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

......................................

پ.ن: چه احساس بدیه برای خاطر دیگران زندگی کردن و به میل دیگران رفتار کردن

پ.ن: حرفم نمیاد :(

پ.ن: دوستان معزرت بابت اینکه کم میتونم بهتون سر بزنم و ممنون از لطفی که دارید قلب

٢٦ امرداد ۱۳٩٠ :: ٢:٥٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : دختر برفی      

پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و
گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا
بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد.
پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟
پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه.

٢٢ امرداد ۱۳٩٠ :: ٤:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دختر برفی      

دیوانه ای راگفتند:چه خواهی ازخدای خویش ؟

گفت:عقل سالم خواهم تابرای عشقم دوباره دیوانه شوم

...........................

پ.ن: همیشه ازفاصله ها گله میکنیم.شاید یادمان رفته که در مشقهای کودکی برای فهمیدن کلمات کمی فاصله هم لازم بود.

پ.ن: باید عاشق بود تا حرف یک دیوانه ی عاشق را فهمید

پ.ن: شایدم بعضیا بگن عجب دیوونه ای بوده!!

۱٦ امرداد ۱۳٩٠ :: ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : دختر برفی      

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ...
 
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....
 
و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.
 
 
شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو....
 
گفتم: به چشم.
 
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.
 
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟
 
قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...
 
به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم،  میدانست.
 
با لبخند گفت: این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی که در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟
من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم...

من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟!
خدا گفت: من؟!!


فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!


خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند ...

 

باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد

۱۳ امرداد ۱۳٩٠ :: ٦:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دختر برفی      

من از جذابیت بی مانند
چشمهایی بازمی گردم
که در افسون رنگها
گرانبهاتر ین لبخند را
به ارمغان می آورد
ثانیه ها
لحظه ها را می بلعند
وقتیکه عاشقانه
زیر باران می خندی
تو آغاز منی
آنجا که پایان می پذیرم

درباره وبلاگ
دختر برفی

نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed