|
همه دختران ایران
۱۱ آبان ۱۳٩٠ :: ۱۱:۱٤ ب.ظ :: نويسنده : دختر برفی
بچه که بودم تو هیچ منبع علمی معتبری از کرم دندون چیزی پیدا نکردم ، دختر: مرد را ندا آمد اگر آرزوئی داری بکن که برآورده شود. ٢٥ مهر ۱۳٩٠ :: ۳:٠٢ ب.ظ :: نويسنده : دختر برفی
روزهای کودکی آسمان صافی داشت
خیال میکردم چشمهایم را که ببندم شب زود تر میرسد خیال میکردم حوض تابستان خیلی گود است خیال میکردم چلچراغ طنابی را از آسمان آویخته اند ...خیال میکردم خانه ما خیلی بزرگ است پدر همه چیز را میداند مدیر مدرسه همه کاره دنیاست خدا شبیه پدر بزرگ است و بهشت ، مثل حیات سبز همسایه است -که در آهنی درد- حالا ابرها را به عقد دائم آسمان در آورده اند... تا ما کودکی را فراموش کنیم و من دیگر میدانم نور به چشمهای ما دروغ گفته است آب حوض تا زیر زانوی من هم نمیرسد چلچراغ طنابی همین نزدیکی هست خانههای بزرگ همیشه آن طرف شهر بوده اند پدر گاهی سوال میکند مدیر مدرسه حقوق میگیرد خدا شبیه هیچ کس نیست و کسی آمده است خانه همسایه را به قیمت خوبی بخرد ۱۱ مهر ۱۳٩٠ :: ۱٢:۳٦ ق.ظ :: نويسنده : دختر برفی
پدر بزرگ همیشه می گفت : عشق در دل مرد است و لبخند بر لب زن رازم را می دانی خودت لبخند بزن ٥ مهر ۱۳٩٠ :: ٥:٠٥ ب.ظ :: نويسنده : دختر برفی
انسان باشیم، دست کم تا هنوز علم کشف نکرده ما چیز دیگری هستیم ٥ مهر ۱۳٩٠ :: ۳:٠۳ ب.ظ :: نويسنده : دختر برفی
نشسته بودم سر کلاس مامانم بهم اس ام اس داد : 700 هزار تومن ترمی بابای بدبختت داره واسه دانشگاهت پول میده اونوقت تو سر کلاس گوشیتو چک میکنی ببینی کی اس ام اس داده الاغ؟؟ .................. پ.ن: خاطره یکی از دوستان بود
چگونه میتوانند با دیگری بخوابند؟؟!؟....من بالشم را عوض میکنم دیگر خوابم نمیبرد!!! ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ :: ۱:۳٠ ق.ظ :: نويسنده : دختر برفی
داستانی که در زیر نقل می شود یک داستان کاملا واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است : شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی ٧ شهریور ۱۳٩٠ :: ۱:۳٤ ق.ظ :: نويسنده : دختر برفی
هان ای عقاب عشق ...................................... پ.ن: چه احساس بدیه برای خاطر دیگران زندگی کردن و به میل دیگران رفتار کردن پ.ن: حرفم نمیاد :( پ.ن: دوستان معزرت بابت اینکه کم میتونم بهتون سر بزنم و ممنون از لطفی که دارید پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و دیوانه ای راگفتند:چه خواهی ازخدای خویش ؟ گفت:عقل سالم خواهم تابرای عشقم دوباره دیوانه شوم ........................... پ.ن: پ.ن: باید عاشق بود تا حرف یک دیوانه ی عاشق را فهمید پ.ن: شایدم بعضیا بگن عجب دیوونه ای بوده!! هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ... من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟!
باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد |
درباره وبلاگ منوي اصلي موضوعات آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها نويسندگان صفحات وبلاگ |
|